تبلیغات
یک لحظه شاد باشیم... - مطالب شهریور 1391
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی ، این وبلاگ تنها برای رغم زدن لحظات خوشی برای شما در فضای اینترنت به وجود آمده است. امید است با نظرات خودتان، ما را در بهبود این این وبلاگ یاری نمایید.
 
 
خدا بزرگه...
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
ساعت : 10:30 ب.ظ
نویسنده : محمد



روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاكم می برند تا مجازات را تعیین کند .

حاكم برایش حکم مرگ صادر می کند ...

اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید :

اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن ونوشتن یاد دهی ، از مجازاتت درمی گذرم !!!

ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .

عده ای به ملا می گویند :

مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟

ملانصرالدین می فرماید :

انشاءالله در این سه سال یا حاكم می میرد یا خــَرَم ... خـُدا بزرگست !!!


 



اشعار احساسی یه بدبخت...
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور 1391
ساعت : 07:21 ب.ظ
نویسنده : محمد


تو نگات شبیه شیشه

عشق من یه تیکه خورشید

عشق تو دویست و شیشه

من نگام دربدر تو

تو حواست پیش بنزه

کاش از اول میدونستم

توی چشمای تو لنزه

تو مال جردنی و من

بچه نازی آبادم

آره تو end کلاسی

اما من خیلی جوادم

زن من نمیشی اما

میری دنبال یه حمال

اما چشم به رات میمونم

همه سالو با آبسال

تو شبای بی ستاره

مثل جنگلای دوری

تو موهات خیلی قشنگه

سرتو با چی میشوری؟

خوب میدونم اگه بازم

مانتوی گلی بپوشی

جلوپات نگه میداره

وانت میوه فروشی

خدایـــا ؛

میدونم ایـن روزهــا حرفهـــایم

بوی نــاشـــکری می دهنــد ...

امـــا تـــو...

بـه حســـاب تنهـــایی و درد دل بگـــذار...!